GENERAL OFFLINE
  
 وقایع الاتفاقیه به قلم جناب هلیش
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
یکشنبه 27 مرداد ماه سال 1387
A NEW TRIP

این دو هفته ای که نیستم روزهای سختی را خواهم داشت.

این بار هم در همان سررسید پارسال خاطرات را ثبت خواهم کرد.

اگر هم مردم برایم فاتحه نخوان. گریه که می دانم نمی کنی. نمی خواهم منتت آن دنیا هم سرم باشد.

چشم به هم بزنی تمام می شود...

و من باز می گردم...

خیلی سریع...

خیلی قوی تر...


 
جمعه 25 مرداد ماه سال 1387
یا ضامن چاقو

سررسید دفتر روز است نه شب...

عشق سودای شبانه است... که دراز است و قلندر پیدا...

جان به جان آفرین تسلیم نمی شود...

بازگشت همه به سوی او نیست...

آه!!! که اینطور!!!

دست به قنداق نمی رود...

تفنگ قلاف می شود...

جهان اصلا نمی چرخد... راه هم نمی رود...

روز به شب نمی شنیند...

آه!!! که اینطور!!!

بهرام گور از پله بالا نمی رود....

آهو به دست هیچ کس آرام نیست...

غزل در کوچه روانه نیست...

آه!!! که اینطور!!!

معشوق همیشه پا برجاست....

تکرار نمی شود همه چیز...

شب وصل قبل از تولد نیست...

عقل یک لاستیک فرسوده نیست... گیر کرده در گل و لای...

مغز نیست یک مخابرات متروکه...

 

آه!!! که اینطور!!!


 
یکشنبه 20 مرداد ماه سال 1387
But I didn't forget U

وقتی دیدم تو سیستم سوخت رسانی مشکل داریم...

وقتی دیدم موتورم داره میره...

وقتی دیدم احتمال برگشت هر  صدم ثانیه کمتر از صدم ثانیه ی قبله...

و وقتی داشتم تقرب می کردم برای نشستن...

حتی یادم رفت چطور باید صلوات فرستاد...


 
یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387
JET PILOT

تا پریروز با خودم فکر می کردم اگر آزاد بودم و دست و بالم بسته نبود دنیا خیلی خوب می شد...

اما حالا می بینم واقعا خلبان بودن از آهنفروش بودن بهتره...

 و مرد بودن از ثروتمند بودن...

 و  معتقدم همیشه تنها عامل مهم برای موفقیت کله ی صاحب مرده ی خود آدمه...

و همیشه میشه از زندگی لذت برد...

==================

 

* من دوباره وبلاگ می نویسم...

** جمعه با منصور میرم شمال...


 
شنبه 12 مرداد ماه سال 1387
HAVIJ

و من طبق معمول حال و حوصله ندارم...

و منتظرم که نمی دانم چه اتفاقی بیفتند تا بعضی چیزها کمی تغییر کنند...

و بلاخره زندگی یک جایی در یک مرحله ای به کام ما شود...

و از در و دیوار  هویج صدای خرگوش نبارد!!!

و این اعصاب کوفتی که از دست همه چیز خورد است...

از دست اکاندولیزای کله سیاه بو گندو که فقط ضر می زند...

از دست هگل ، نیچه ، فرانتس فانون ، راسل ، میکل آنژ ، سردمداران بورژوارزی انقلاب کبیر فرانسه... از پرولتاریا... از سردمداران کلوب های لاتاری در ایران... از دست دختر عباس آقا... از دست پسر فریبا خانم...  از این زندگی سگیییییییییییی

و خاطراتی که روی دیوار مستراح حک شده است...

راستی از آدم ها چه خبر؟؟؟؟


 
دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387
sprinter

آفتاب اقبال من دمیده است...

کاش من به جای خلبان ،‌ بساز بفروش می شدم...

یا آهنفروش شوش....

یا دزد...

انگار محترم تر بودم آن وقت...

 


 
سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387
DEAD HOLIDAYS

نوروز ۸۷ تمام شد.

اول راه است...

یک تقویم نوی نو که باید برگ هایش را یکی یکی خط بزنی!

با دیدنش آوار غصه بر سرت هوار می شود.

آدم هایی خواهند آمد و خواهند رفت.

و حکایت کهنه ی زباله دان تاریخ...

که امیدوارم به آن ملحق شوم...

یک شروع وحشتناک برای ایجاد آینده ای مزخرف...

۱۶ فروردین. ساعت ۱۰ صبح.


 
سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387
Dirty mushroomssss

من از قارچ متنفرم...

و از جنسیت قارچ صفتی به اسم زن...

مخصوصا وقتی خام میرن زیر دندون آدم...

اولش یه شیرینیه احمقانه حس میشه...

و بعد یه مزه ی لزج تهوع آور که هیچ وقت از مخت بیرون نمیره...

بعد میتونی قورتش بدی یا تفش کنی بیرون...

در هر صورت تو باختی...

میگن اگه قورتش بدی خاصیت های زیادی داره...

مثل سگ دروغ میگن...

مثل سگ...

======================

و بیشتر از اون از کنده های بی خاصیتی متنفرم...

که به کیفیت و کمیت قارچ های روی تنشون افتخار می کنن...

shittttttttttttttttttttttttttttttttttttt


 
شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
SHANBA LILA

شب عیدی خنده های شاعرانه برای شماست... آخ و اوخ عاجزانه برای ماست...

ماهی سفید و هندوانه برای شماست... شنبلیله و جمعه لیله برای ماست...

من دیدگاهم نسبت به زندگی عوض شده...

دیگه از پشت پنجره های یک پراید کثیف به شیشه های رفلکس خونه ی احدالناسی نگاه نمی کنم... 

بد بیاری ها برای ما... خوب بیاری ها برای شما...

اینم یکصد و یک به هیچ... به نفع شما...

دیگه؟؟؟

نبود؟


 
شنبه 11 اسفند ماه سال 1386
SAVE ME

من شاید بتوانم به افق های دوردست فکر کنم...

اما همه چیز در مورد من گواهی می دهد که هرگز نمی توانم تا آنجا پرواز کنم...

از بس که خسته ام... از بس که گرفتار مالیخولیای مضحک زندگی و زنده ماندن هستم...

از بس که خسته ام... از بس که خسته ام...

وقتی دارم با تو صحبت می کنم... یا این نوشته ها را می نویسم...

حتی وقتی که داری برایم جوک تعریف می کنی...

ممکن است ناگهان بخندم! یا گریه کنم... یا عصبانی شوم...

و از نظر تو این ها همه بی دلیل و احمقانه و جنون وار است...

حال آن که من در هر لحظه به هزاران مساله فکر می کنم...

و ممکن است هرکدام از آن ها خنده دار... یا ناراحت کننده باشد...

و تو نه این را می بینی و نه می فهمی و نه می توانی درک کنی...

یک واکنش نا مناسب به حوادتث و مصائب زندگی...

یک شیزوفرنی کهنه که دامن گیر من شده است...

و من را از همه ی قله های افکارم...

به قعر چاه های شکست و اندوه تبعید می کند...

و تو هنوز فکر می کنی من دیوانه ام!

یا یک دروغگوی بزرگ!

من را از این گرداب نجات بدهید...

لطفا


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 4054


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زندگی مانند نواختن یک پبانو شگفت انگیز و لذت بخش است. کلید های سپید روزهای خوب... و کلیدهای سیاه روزهای بد... یک نوازنده ی خوب هم نمی تواند بدون ترکیب سپید و سیاه بنوازد. من یک پیانیست ماهر هستم.
هر انسانی هنرمند است و انسانیت او به اندازه ی هنر اوست.

شناسنامه کامل من...