من شاید بتوانم به افق های دوردست فکر کنم...
اما همه چیز در مورد من گواهی می دهد که هرگز نمی توانم تا آنجا پرواز کنم...
از بس که خسته ام... از بس که گرفتار مالیخولیای مضحک زندگی و زنده ماندن هستم...
از بس که خسته ام... از بس که خسته ام...
وقتی دارم با تو صحبت می کنم... یا این نوشته ها را می نویسم...
حتی وقتی که داری برایم جوک تعریف می کنی...
ممکن است ناگهان بخندم! یا گریه کنم... یا عصبانی شوم...
و از نظر تو این ها همه بی دلیل و احمقانه و جنون وار است...
حال آن که من در هر لحظه به هزاران مساله فکر می کنم...
و ممکن است هرکدام از آن ها خنده دار... یا ناراحت کننده باشد...
و تو نه این را می بینی و نه می فهمی و نه می توانی درک کنی...
یک واکنش نا مناسب به حوادتث و مصائب زندگی...
یک شیزوفرنی کهنه که دامن گیر من شده است...
و من را از همه ی قله های افکارم...
به قعر چاه های شکست و اندوه تبعید می کند...
و تو هنوز فکر می کنی من دیوانه ام!
یا یک دروغگوی بزرگ!
من را از این گرداب نجات بدهید...
لطفا |